عقربه‌ای از پشت گردنم پایین می‌آید
با صدای شب
و حوالی ساعت سه می‌ایستد
بر انحنای کتف
جای قدیمیِ یک ملاقات
نیش‌اش را می‌لیسد
تکانی می‌خورد و باز می‌گردد
تیک تاک
تیک تاک
امروز پنج‌شنبه است
و تا ساعتی دیگر تمامی عقربه‌های این جهانِ دقیق
پرتماشاچی‌ترین اجرای امروز را می‌سازند
بر صحنه‌هایی سفید و سیاه و دایره‌وار
اما برای من و عقرب‌ام
صبح،
لحظه انعکاسِ این اجرا به خوابی است
که پیشاپیش تعبیر شده است

آنروز جلوى درب دادگاه انقلاب كه رسيديم، ديدم روى پله ها نشسته و كاغذهايش را ورانداز مى كند. هنوز جواب سلام را كامل نداده، گفت: "امين! هر چى صلواتى گفت، بگو زير شكنجه و انفرادى نوشتم. زير بار نريا." 
-"نه بابا حواسم جمع ه". 
تند قدم بر مى داشت و انگار هميشه عجله داشت. با صورت سبزه و مهربان اما جدى اش هرچند وقت يكبار مى ايستاد و به منى كه مدام عقب مى افتادم، مى گفت:"هيچ غلطى نمى تونن بكنن. مهم اينه كه عصبانى نشى و آروم باشى و بگى وكيلم حرف مى زنه." 
تو راه از دادگاه و قاضى و دفاعيه تصوير سازى مى كردم. سلطانى آنوقت ها وكيل خيلى ها بود. يكساعت بعد، من و سلطانى و صلواتى تو اتاقى بوديم كه حكم دادگاه را داشت. جايى شبيه پلان آخر فيلم جدايى نادر از سيمين. صلواتى موارد اتهامى را خواند و گفت كه مدارك براى اين جرائم، محرز است. سلطانى پريد وسط حرفش و گفت:" مدارك مخدوشه و قابل استناد نيست." 
- خود متهم اعتراف كرده
-اعتراف زير شكنجه قابل استناد نيست.
شروع كرد به گشتن كاغذهايش كه صلواتى، كلافه از من پرسيد:"مگه شكنجه شدى؟"
آب دهنم را قورت دادم و كمى مكث كردم. سلطانى از زير صندلى با پا زد بهم كه يعنى احتمالاً، زر بزن ديگه.
"بله. نود روز انفرادى. بدون هواخورى. دو سرى ضرب و شتم بدنى. دوازده ساعت زير دوش و تو حمام نگه داشتن..."
-حاضرى اينها را بنويسى؟
-بله
-اگر بازپرس قبول نكرد، به جرايمت اضافه مى شه ها
تا اين جمله را صلواتى گفت، سلطانى مثل بنزين روى آتش ، پا شد و با عصبانيت گفت:"شما از بازپرس، انتظار داريد راست بگه؟ به روباه گفتن شاهدت كيه، گفت دمم." از ميم آخرش عصبانيت مى باريد. صلواتى كه انگار عادت داشت، گفت: "آقاى سلطانى، دوباره من را مجبور نكنيد كه از دادگاه ..."
- هيچ بقالى نمى گه ماست من ترشه آقاى صلواتى.
اين را گفت و عكس هاى بعد از زندان، از گردنم را گذاشت روى ميزصلواتى. سرش را جلو برد و آرام گفت:"سند اينه."
قرمز شده بود قربانش بشوم. كتش را از پشت گرفتم و داشتم به اين فكر مى كردم كه بدبخت شدم. الان صلواتى از لج سلطانى شونصد سال به من حكم مى دهد. 
دادگاه گذشت.
هفت ، هشت سالى از آنروز هم گذشته است. من و ما الان اينجاييم و عبدالفتاحِ جان دارد هنوز تاوان دفاعيه هاي مجانى اش از من و ما را مى دهد. 
بعضى روزها در خيابان هاى اين غريب آباد، مردى را مى بينم كه تند و باصلابت راه مى رود.....
مى بوسمت آقاى سلطانى.

شُكوه 

آواز گربه اى بود، خميده

افتاده بر تن شب

كه رنگ مى زد سياهى اش را با تابستان.

و تمام مسير بازگشت به خانه

براى تو بود

براى تو كه دست در دست خاطرات و گربه و شب 

خط به خط 

گذشته را

با همان شكوهى كه ابوالفضل بيهقى، تاريخ مى سرود

در يقه پيرهنِ متورمم، زمزمه مى كردى.

گرماىِ دهان تف كرده توست اين تابستانِ شرجى

در پيرهنم.

عرقِ سوز است لاى هر اتصالى با تو

كه از حفره هاى درون بيرون مى آيد و به پوست نرسيده، خود را مى بازد؛

آه از گريه هاى مرده در تابستان.

اینکه هر روز پیشرفت میکنی

و با کلاسهای نقاشی و گل آرایی و چیدمان منزل

همه چیز را قشنگتر میکنی

میترسانی ام

ازین بهتر شدن همه چیز

میترسم

میترسم که ....

بیا و حداقل درباره عشق سلیقه ات را بهتر نکن

نازنین

نه آنچنانىكه بتوان گذشت و نه آنچنانیكه بتوان نشست

و اينروزها پادگانِ عشرتآباد است

بشين، پاشو

بشين، پاشو.

وتمناىِ خوابسربازى كه براى اضافه خدمت

بالاىِ برجِ عقرب

و در اعماق زمين

اشنو دود مىكند.

نشستم کنارش. کتاب و بسته سیگار را از کیفم درآوردم و همانجور که دستم بود نگاهش کردم. سرش پایین بود و آرام با انگشتاش نخ های قالی را اینور اونور می‌کرد.

-بیا اینم جبّه خانه و بهمن کوچیک

سرش را آروم بالا آورد و بی هیچ عکس‌العملی بلند شد و رفت سراغ میزتحریرش. انگار دنبال چیزی تو خرت‌وپرت‌ها می‌گشت. دقیقه‌ای به سکوت گذشت. وقتی برگشت و نشست صورتش سرخ‌تر از همیشه بود.

 -مرسی

انگار منتظر باشم چیزی بگوید، پشت بندش شروع کردم به تعریف کردن کتک‌کاری دیشب تو تجریش.

-اصن یه وضعی بود. یارو انگار نشادور کرده باشن تو کونش اینور و اونورمی‌دویید و فامیلای زنش رو می‌زد. اما دمش گرم. اصن بهش نمیومد. مرتیکه زوری هم داشت. یه دفعه پرید جلوی ماشین یه ننه مرده‌ای فک کنم شوهر خواهر زنش بود و فحشایی می‌دادکه به قرآن یکیش را هم نشنیده بودم. خیلی واضح بود که گوش نمی‌دهد. کتاب را برداشت و یک نگاهی به پشت جلدش انداخت:

-همین بود دیگه؟

 من گفتم. سری تکان داد.

-بابا تهرون همش اینه. حالا تو هی برو و بیا بگو دلم تنگه

 بدون اینکه سرش را از رو کتاب بلند کند، زیر لب گفت:

 -چایی می‌خوای هستا

- نه بابا یه دقه اومدم کتاب و سیگاررو بدم برم. باران رو صبح باید ببرم مدرسه. محدثه که نمی‌تونه

کتاب را گذاشت روی میز و شروع کرد به پیچاندن سیگارش. با آن دست‌های نحیف‌اش اینقدرخوب و تمیز سیگار می‌پیچید که انگار رو موزیک‌ دشت‌گریان آنجلوپلوس دارد می‌پیچد. تنها ریتم زندگی‌اش بود انگار. همیشه وقتی می‌خواست کاغذ را با زبانش خیس کند، چشم‌هایش را می‌بست و تا وقتی که فندک را از تو جیب شلوارش پیدا کند بازشان نمی‌کرد.

 -می‌موندی صبح می‌رفتیم یه طرفی. فردا یکشمبه است نه؟

 -آره

 -خوبه دیگه تعطیله. می‌رفتیم اصن پرلاشز

چشم‌هایش برق زد وقتی گفت. دلم نیومد که چیزی بگم. دوباره پرسید:

-می‌مونی؟

 با نگاهش جوابم را می‌خواست.

-بابا جان اینجا تعطیله تهرون که تعطیل نیست خراب شده. باید باران رو ببرم. خودمم ظهر باید برم بانک.

 چیزی نگفت. با دست بسته‌ای که کنار تخت‌اش بود را نشان داد.

-ای بابا تو این وضع تخمیت هی برو براش چیز میز بخر

هیچی نگفت. پکی به سیگارش زد و شماره آژانس را گرفت. آرام وشمرده فرانسه حرف می‌زد. مثل همیشه.

-کجای قائم مقام بودی؟

همیشه می‌پرسید. دقیقا همین‌جا.

از اتاقش که بیرون آمدم باران قطع شده‌بود. آژانس زودتر از همیشه رسید. سوار ماشین که شد پنجره را بستم. یادم افتاد فردا چهارشنبه سوری بود. جبّه خانه، روی میز با صدای نویسنده‌اشحرف می‌زد.

 

پلان اول:

ساعت ازدونیمه شب گذشته بود . چراغ روی میز را روشن کرد . چشمش باز به سمت عکس چرخید. چراغ را خاموش کرد . صدایی آرام، خلوت اتاق را به هم زد . چراغ را روشن کرد . چشم در چشم عکس شد . چراغ را خاموش کرد . لحظه ای نشست . صندلی کوتاهتر ازهمیشه به نظرش رسید . فکر کرد شاید بهتر است چیزی بنویسد و بزند پشت در اتاق که صبح برای بردن لحاف ها، مستخدم بیدارش نکند . چراغ را روشن کرد . نوشت . نوشته را مچاله کرد . عکس را برگرداند روی میز و چراغ را خاموش کرد . آرام سرش را نزدیک میز آورد، طوریکه لبهایش زبری پشت قاب را لمس می کرد :" ولم کن". درفاصله ای که سرش را از روی قاب بالا می آورد به این فکر کرد که بهتر است بخوابداما این فکر همیشه او را به بیداری و سیگار می کشاند . از روی صندلی نیم خیز شد . چراغ را روشن کرد . کتش را با چشم پیدا کرد . سیگاررا با شعله چراغ روشن کرد . چراغ را خاموش کرد.

  پلان دوم:

 ساعت ده صبح ،مستخدم، پشت در اتاق ایستاد . روسری اش را کمی عقب کشید . از دور برای چندمین بار خودش را در آینه راهروی هتل ورانداز کرد . آرام در زد . پاکت نامه ای که دستش بود  را روی لحاف ها گذاشت . نامه ، نوشته ای بوداز طرف صاحب هتل که محترمانه و با دست خطی رسمی نوشته بود :"آقای رضایی با توجه به اعتراض دیگر مسافران هتل وقوانین ابلاغیه به ما درباره ممنوعیت استعمال دخانیات در اتاق های هتل، لطفا در اتاق خودتان سیگار نکشید . می توانید برای سیگار کشیدن به اتاق مستخدمین مراجعه فرمایید . باتشکر . ریاست هتل". مستخدم، متن نامه را برای چندمین بار برای آنکه مشکلی نداشته باشد در ذهنش مرور کرد . در زد و مثل هر روز وقتی صدایی نشنید، وارد شد . لحاف ها را عوض کرد . لباس هایش را در آورد و  لخت روی تخت دراز کشید . پوست تنش از سرمای اتاق سفید شده بود . سعی کرد لرزش صدایش را پنهان کند : "آقای رضایی! با اینکه دیشب بیدار بودید ونتونستید بخوابید اما من لازمه که با شما صحبتی بکنم." نتوانست ادامه دهد.

 پلان سوم:

 مدیر، فضای خالی و تاریک انباری را نگاهی انداخت. خواست چراغ روی میز را روشن کند اما سوخته بود. دختر با چشم های ترسیده اش گوشه ای ایستاده بود و ملافه نازکی به دور خود پیچیده بود . جوری ایستاده بود که مدیر، صورتش را نمی دید . به چراغ های محوطه پارک خیره شده بود . احساس می کرد که لانگ شات تصویرش از پشت و روبروی پنجره چه جور در می آید.  مدیر بخش، برای چندمین بار آرام گفت: " چشم، آقای رضایی را پیدا می کنیم . شما بعد از ساعت نه چرا از اتاقتون اومدید بیرون؟ بفرمایید خواهش می کنم، تکرار نشه. بفرمایید".

 

در من طفلی سقط شده

خفه شده

با بند ناف خود خوابیده

که بیرون نمی‌آید

ترشحات دهانش،

شاش غلیظش

در خونم می‌چرخند

به ماشین حمل گوشتی تبدیل شده‌ام

که گوشت‌های فاسد را در خود ذخیره کرده

از بوی تن‌ام

استفراغ

استفراغ.

کسی مرا با این کودک متعفن نخواهد بوسید

هیچ میزبانی به مهمانی‌اش دعوتم نخواهد کرد

سال‌هاست که پشت صدای خنده‌ها ایستاده‌ام

و به صدای لیوان‌های شراب گوش سپرده‌ام

من را جهانی حامله کرده که مسوولیتی نمی‌پذیرد

که اگر شما باور کنید

فرق من با مریم مقدستان فقط

در شماست

اگر باور مي كرديد

این گوشت تعفن زده

حال

مسیح بود

اگر باور می‌کردید

اگر باور می‌کردید

 

 

تنهایی به تعبیری

دختری است اهل آسیای شرقی

که در کوپه قطاری غروبی،

در غربِ جهانی گم

به سمت اتاقش می رود.

و برای مادرش 

در ذهنی که دهان ندارد

داستانی از شکوفه های بهاری را زمزمه می کند.

چند وقتى است 

-از شما چه ينهان-

شب‌ها 

خوب مى‌خوابم

همچون كارگرانِ كارخانه نساجى. 

شب‌ها راحت مى‌خوابم

آسوده

آرام

بى قرص

زيراكه تمامى كابوس‌هايم به روزها منتقل شده اند

همچون كارگرانِ كارخانه نساجى.

خوابِ بد ديدن

براى از ما بهترانست.

گمان مى‌كنم مادرم را كشته‌اند
 
و تن مثله شده‌اش را به هفت خانه‌اى كه پيش از اين داشته‌ام، فرستاده‌اند
 
هر تكه‌اى را جايى.
 
چشمانش اينجاست،
 
خانه شماره هزار و صد و هفتاد، در خيابان fair mont.
 
از همين ابتدا، لطفاً خيال نكنيد كه اين يك تمثيل است
 
رؤيا هم نيست
 
واقعيت هم نيست
 
اصلاً چيزى نيست جز طنين صداىِ واقعيتى كه هيچگاه واقعاً نبوده است
 
همچون زندگىِ جيسون _ پيرمرد سياه پوست كارتن خوابى كه در حوالى خيابان پنجم نيويورك ديدم. 
 
 
 
چشمانش را در جعبه سياه كفش‌هايم گذاشته‌ام،
 
كنار عكسى از آن تابستان رؤيايى در نيس.
 
اين مسأله كه اثرات نور زردِ لامپ‌هاى هيدروژنى، براى چشم‌ها مضرّ است، آزارم مى‌دهد. 
 
از همان شب اول كه پستچى، چشم‌ها را در آن كيسه نايلون مشكى رنگ به دستم رساند
 
خواسته‌ام لامپ‌هاى اتاق را عوض كنم،
 
نكند شب‌ها نخوابد. 
 
دقيقاً مطمئن نيستم كه نور از درزهاى جعبه به داخل نفوذ مى‌كند يا نه؟
 
و اين مسأله عذابم مى‌دهد.
 
چند روز است كه به تمام فروشگاههاى واشنگتن سر زده ام،
 
همه لامپ‌هاى سفيد را برده اند
 
و قفسه‌هاى قسمت لامپ‌ها انباشته از زردترين روشنايى‌هاست. 
 
صاحب فروشگاهى در حوالى ميدان دوپان سيركل به من گفت كه گويا عروسى پسر پادشاه است
 
و تمامى لامپ‌هاى سفيد را براى آن عروسى بزرگ و باشكوه خريده اند. 
 
"پس چشم هاى مادر من چه مى شود؟"
 
فروشنده لبخندى زد و آرام گفت كه نمى‌دانم
 
و از آن توصيه‌هاى تهوع آور همه فروشندگان كه اميدت را از دست نده تحويلم داد.
 
راهى نيست،
 
در هر حال تصميم گرفته‌ام شب‌ها زودتر بخوابم
 
و گوشى تلفنم را خاموش كنم
 
شايد كه توانست آرام تر بخوا خوا خوا خ خ خ... 
 
حروفى كه از حنجره  ادا مى‌شوند_ بالاخص "خ" را اينروزها بسيار دوست دارم
 
قدرت خوبى در تركيب كردن خِلط و معنا دارند.
 
خاك، خوك، خيال، خسته، خواهش، خراسان،خون، خيام...
 
اين شب‌ها كه زودتر مى‌خوابم، 
 
خواب‌هايم به سرانجام مى‌رسند و خوك‌ها مى‌توانند تمام ذرت‌هاى مزرعه اى حوالىِ خيابان حسينى نظام آباد را بخورند. 
 
هر صبح، تيتر واشنگتن پست به قتل فجيع مادرم اختصاص دارد
 
با فونت‌هايى واضحاً درشت و با زبانى سرگردان در ميانهء انگليسى، فرانسه و فارسى.
 
اما هميشه كلمه"كشته شد" را به فارسى تايپ كرده اند.
 
عكس‌ها سياه است و جوهر پس مى‌دهند و هميشه مجبورم دست‌هايم را پس از خواندن روزنامه بشويم.
 
صورتش مشخص نيست و تكه‌هاى بدنش را بر روى تختى چيده اند
 
خسته. 
 
اينجا تابستان شده است. 
 
باور كنيد 
 
تابستان است و من دلم براى هيچ خيابانى تنگ نيست.
 

باز هوای وطنم و تنت آرزوست

من ساكن توأم

ساكن شهرى جنگلى.

هر روز از سينه‌هايت بالا مى‌روم و بر لب سرخت آب مى‌نوشم

شب‌ها روى گونه‌هايت مى‌خوابم 

و صبح‌ها با صداي آرام و كشدار نفس‌هايت بر مى‌خيزم

آسمان رؤيا، ملايم و تنت وطنم است.

آواره‌ای هستم كه در دهليزهای وجودت سكنی گزيده‌ام

از صدايت زنده‌ام

از خنده‌هايت شاد

و از گريه‌هايت غمزده

ضربان قلبم به حركت پلك‌های توست

و دستانت وقتی حرف مى‌زنند مسيرها را برای پياده‌رو‌ی‌های عصرانه‌ام معلوم مى‌كنند.

تو

در واقع 

فرمانروای مملكتی هستی كه كوچرويی بی‌نام دارد

كوچرويی سرخ كه زمان ييلاق و قشلاقش را گم كرده است.

 

كلماتى داشت

به رنگ بلوط

زنى كه نميتوانست بگويد.

بردرختى تشنه، كتابش را آويخت

وبراى سنجاب‌ها از نطفه‌اى گفت كه هيچگاه نتوانسته بود، بپرورد

ازقصه‌ها

ازخنده‌ها وگريهها.

زن، روزى غرق كرد نوشته‌هاى نگفته‌اش را.

جسدش را كه گردشگران يافتند

دور دهانش

كلماتى زردرنگ بود.

موهايت كه در عكسها می‌رقصند

خيابان انقلاب، چهارراه ولى عصر حاضر می‌شود

سياهى‌اش ازدحام مردمانى خسته ست

وقتى كه راه خانه را می‌جويند.

شانه‌هايت

فردوسى ست 

و آن روز آفتابىِ زمستانى

كه مادرم براى كودكش می‌خواست كيف چرمى بخرد.

لب‌هايت 

ظهرعاشوراى محله پدرى ست

می‌كشاندت به همه لحظات شادى 

وسط آن همه طبلِ گريه.

بازوانت و اتصال بى‌نظيرشان به بدن

سه راه مخبرالدوله

سينه‌هايت 

امامزاده داوود

پاهايت دو لاين اتوبان همت

شب‌ها

و در خلوت بى‌نظير و خنكاى موسيقايى پاييزى.

دختر!

خلاصه شهرمى

به همان ميزان دور

به همان ميزان آشنا

من يك ميهن پرستم در آغوشت

يك اسير ايرانىِ مانده در زندان‌هاى عراق

يك آواره جدا مانده از وطنم

از تنت.

وقتى می‌خندى 

پايان می‌پذيرد تمام سلسله‌هاى پادشاهى

ولايت فقيه.

وقتى می‌خندى 

مصدق از بهارستان طلوع می‌كند

و موسوى با آن پاترول سفيد به حوالىِ بريانك می‌رسد

و گريه‌هايت

لحظه وداع با مادر است

لحظه تشييع جنازه باشكوه اسماعيل

و قدى كه اينقدر كوتاه بود كه به تابوت نمی‌رسيد.

گريه كه می‌كنى از راه دور

باز قدّ كوتاهم را غبطه می‌خورم.

 

٩جولاى٢٠١٥

نگاهت در اواسط تيرماه

در جنگلى كه به ساقه‌هايم می‌رسيد

باران شد

وبادخنكي از سمت جنوب 

تمام قلعه‌هاى غمناکی‌ات را به جايى آورد كه ديگر نمی‌رود.

كتابهايم در كودكى

به اصرار مادرم

بانام خدا آغاز مى‌شدند

خدا بود و مادرم 

و آميزه‌اى از رنگ‌ها و قصه‌ها.

لعنت به كتاب‌هاى اينروزها 

كه نه خدايى دارد

و نه تمام مى‌شود،

مدام، كسى نمى‌آيد و كتاب‌ها را نيمه خوانده از دستم مى‌گيرد و مى‌رود.

دنيا چشمانِ آبىِ مشكى توست،

آن بقيه جاها با زرق و برق‌شان فقط جهان است،

در واقع

اين تفاوتِ بين واژگان موضوعى جدى است.

دنياى من!

مرا به كوچه‌هاى قديمى دستانت ببر،

برايم از غم‌هاى باستانى‌ات بگو،

از ديدنى‌هاى تنت،

از آن دو چشمه جوشانى كه شكوه را تلقين مى‌كنند؛

راستى! مراحل اقامت در اينجا را برايم شرح بده،

مى‌خواهم مقيم‌ات باشم.

و دم دمانِ غروب 

پس از صرف عصرانه

دربندم ببر.

پاييزِ دربند

و خستگى ِ برگ‌هاى بلوط‌ اش 

خلاصه تهران است،

خلاصه دنيا

خلاصه تو .

و سينه‌هاى بى‌نظيرت

گنبدهايى سرخ

كه زندگى‌ام را در ميانه‌شان

هروله وار

سعىِ صفا و مروه كردم.

و در پايان

نمى‌دانم كدامين پيامبر بى‌اعجاز

به كدامين گناه

اينگونه 

فرمانِ رمىِ جمراتم داد.

بارش سنگ.....

ديوانه‌اى در وجودت سيگار مى‌خواهد.

 عجيب كه ديوانه، مردى است تنها

ايستاده در آستانه فصلى سرد

عرق كرده 

با موهايى كوتاه 

و شكمى برآمده.

تنت از تجاوز هر روزه مرد 

خونى مى‌شود 

و تو با چشمان كشيده و پف كرده‌ات

برايش ليوان شراب سرو مى‌كنى.

اين روزها 

نشسته است در ميانه تكيه سياه زده اى در تبريز،

- دلم -

خيره به حاج سليم مؤذن زاده. 

نيويورك-١٩اكتبر-۲۰۱۳

خدا را فراموش كرد

مرد مؤمنى كه در ميانه گيلاس‌هاى قرمز مى‌رقصد،

اما تو را نه

حتى در ميانه گيلاسها،

مؤمنانه.

برای امین احتشامی

انصاف نيست

رفتنش با خودش باشد و

فراموش كردنش با من.

روانشناسان مى‌گويند خواب‌ها انعكاسى از زندگى‌اند در شب،

در خفتن.

بخواب نازنين

كابوس‌ها رفتند

كابوس‌ها با دستان ضعيف و لاغرشان رفتند.

وقتى خرت‌وپرت‌ها را جمع مى‌كنیم 

خاطره‌ها را پهن مى‌كنیم.

 

کریستف کلمب


روزی، همه جا را دوباره كشف می كند
                                          
كريستف كلمبِ دستانم
                                                             
بر روی تنت؛
                                                                      
ايالت به ايالت.

آگوست2013

هفتاد درصد


هفتاد درصد سطح زمين آب و مابقى، فاصله بين من و توست.

******

هفتاد درصد حجم بدن آب و مابقى، بافت هايى ست كه خاطره مي سازند.

بوسیدنت


بوسيدنت
رسيدن گاگارين به فضاست
كشف آنتي بيوتيك است
نجات جنگل هاى شمال از دست بساز بفروش ها
اصلاً
        
اصلاً رفع حصر از موسوي است.
نبودنت اما
تداوم تمام وضع موجود است؛
آسمان سوريه
كودكان بيمار رواندايي
تحريم دارو
اصلاً
اصلاً خود كهريزك است.
بيا
    
بيا انقلاب كنيم
و ميدان تحرير اين فاصله را اشغال
                                          
ميدان تكسيم، آزادي.....
بيا در تمام جهان تجمع كنيم
و عشق را بوسه زنيم.

ژوئیه 2013

دورتسلسل


من با تو زنده ام

تویی که هر شب در میانه ضجه های تمام مادران جنوب

                                                         می میری و

                                                         صبح ها

                                                         زیر گره چادرهای رنگی زنان شالیزار

                                                                                            لبخند زنان

                                                                                           دوباره عاشقم می شوی.

                                                                                           (دلخواه ترین دور تسلسل)

از بس که زیبایم

مردنت، پیش از آنکه باورم شود

خسته ات می کند.

گفتمان مقاومت


گفتمان مقاومتم در برابر چشمانت

این روزها

شکستی مفتضحانه را تجربه می کند.

و شهر

در هلهله این شکست

با نئون ها و بوق های ممتد ساکنانش

پیروزی یک بازنده ابدی را جشن می گیرد.

خرداد 92