گمان مىكنم مادرم را كشتهاند
و تن مثله شدهاش را به هفت خانهاى كه پيش از اين داشتهام، فرستادهاند
هر تكهاى را جايى.
چشمانش اينجاست،
خانه شماره هزار و صد و هفتاد، در خيابان fair mont.
از همين ابتدا، لطفاً خيال نكنيد كه اين يك تمثيل است
رؤيا هم نيست
واقعيت هم نيست
اصلاً چيزى نيست جز طنين صداىِ واقعيتى كه هيچگاه واقعاً نبوده است
همچون زندگىِ جيسون _ پيرمرد سياه پوست كارتن خوابى كه در حوالى خيابان پنجم نيويورك ديدم.
چشمانش را در جعبه سياه كفشهايم گذاشتهام،
كنار عكسى از آن تابستان رؤيايى در نيس.
اين مسأله كه اثرات نور زردِ لامپهاى هيدروژنى، براى چشمها مضرّ است، آزارم مىدهد.
از همان شب اول كه پستچى، چشمها را در آن كيسه نايلون مشكى رنگ به دستم رساند
خواستهام لامپهاى اتاق را عوض كنم،
نكند شبها نخوابد.
دقيقاً مطمئن نيستم كه نور از درزهاى جعبه به داخل نفوذ مىكند يا نه؟
و اين مسأله عذابم مىدهد.
چند روز است كه به تمام فروشگاههاى واشنگتن سر زده ام،
همه لامپهاى سفيد را برده اند
و قفسههاى قسمت لامپها انباشته از زردترين روشنايىهاست.
صاحب فروشگاهى در حوالى ميدان دوپان سيركل به من گفت كه گويا عروسى پسر پادشاه است
و تمامى لامپهاى سفيد را براى آن عروسى بزرگ و باشكوه خريده اند.
"پس چشم هاى مادر من چه مى شود؟"
فروشنده لبخندى زد و آرام گفت كه نمىدانم
و از آن توصيههاى تهوع آور همه فروشندگان كه اميدت را از دست نده تحويلم داد.
راهى نيست،
در هر حال تصميم گرفتهام شبها زودتر بخوابم
و گوشى تلفنم را خاموش كنم
شايد كه توانست آرام تر بخوا خوا خوا خ خ خ...
حروفى كه از حنجره ادا مىشوند_ بالاخص "خ" را اينروزها بسيار دوست دارم
قدرت خوبى در تركيب كردن خِلط و معنا دارند.
خاك، خوك، خيال، خسته، خواهش، خراسان،خون، خيام...
اين شبها كه زودتر مىخوابم،
خوابهايم به سرانجام مىرسند و خوكها مىتوانند تمام ذرتهاى مزرعه اى حوالىِ خيابان حسينى نظام آباد را بخورند.
هر صبح، تيتر واشنگتن پست به قتل فجيع مادرم اختصاص دارد
با فونتهايى واضحاً درشت و با زبانى سرگردان در ميانهء انگليسى، فرانسه و فارسى.
اما هميشه كلمه"كشته شد" را به فارسى تايپ كرده اند.
عكسها سياه است و جوهر پس مىدهند و هميشه مجبورم دستهايم را پس از خواندن روزنامه بشويم.
صورتش مشخص نيست و تكههاى بدنش را بر روى تختى چيده اند
خسته.
اينجا تابستان شده است.
باور كنيد
تابستان است و من دلم براى هيچ خيابانى تنگ نيست.